اول یک رباعی تکراری . . . . . . . . . . . .
با این دل من نمی توان ساخت برو
تاوان نگاه سینه پرداخت برو
هی زیر لبت نگو کجا بی تو روم
آنجا که فقط عرب نی انداخت برو
این رباعی و نوشتم چون احساس کردم مقدمه ی خوبی هست واسه غزلی که می خوام بنویسم.
دیده ی بیدار نداری برو
دغدغه ی یار نداری برو
عاشق دلهای ترک خورده ام
قلب ترک دار نداری برو
آه ببخشید اگر سینه ای
محرم اسرار نداری برو
گفت دلت پیش دل دیگری است
جرات انکار نداری برو
این همه آزردی و زخمم زدی
راست بگو عار نداری؟ برو
با تو ندارم سخنی بی وفا
با من اگر کار نداری برو ! ! !
صحرا
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:23 توسط هادی میرزایی
|

