داخل انبار کاه سوزن من گمشده
دوست ندارم که هیچ دشمن من گمشده
گشته دلم بی حیا وای چه بی شرم شد
دامن من پاک ؟نه - دامن من گمشده
اصل ندارم که هیچ بی نسبم بی نسب
از کره ی خاک هم میهن من گمشده
خانه ی من کاغذی خانه ی من کاهی است
قرص نباشد دلم آهن من گمشده
بی سر و بی پا شدم کار ندارم ولی
آب که در دست هست هاون من گمشده
ریل ندارد قطار روی زمین می رود
چاره ندارد که راه آهن من گمشده
دیده نمی شد دلم دیده نشد پیکرم
از همه ی چشم ها دیدن من گمشده
گیج شدم خل شدم هیچ نفهمم چه شد؟
گمشده در من منم یا من من گمشده!!!
صحرا
ای وای چقدر شاعران افسرده اند
اشعار چقدر راکد و پژمرده اند
از عشق کسی سخن نمی گوید وای
انگار که عاشقان دنیا مرده اند
تکرار شدم همیشه باور بکنید
او سنگ و دلم چو شیشه باور بکنید
صبح و شب و عصر من فقط می شکنم
انگار شدم کلیشه باور بکنید
ای کاش که لحظه های تو نیست شوند
یاران تو هر چه دزد جانیست شوند
ای کاش همه تو را به بازی گیرند
نزدیک ترین کسانت آرتیست شوند
خسته شدم از رباعیات سردم
یکریز پر است شعر من از دردم
امروز به این رباعیم نازم چون
من اسم تو را در اولش آوردم
و در آخر . . .
صحرا چه کنم اسم تو زیباتر بود
از هر چه تخلص که شنیدم سر بود
تو ناجی شعر من شدی می دانم
آنروز که گونه های شعرم تر بود
صحرا
این شعر تقدیم به یک نسل
نسلی که بی هیچ ادعایی منتظر است!!؟؟؟
شهر گرفتار تکاپوی خودش بی امان
منتظران بی خبر از مهدی صاحب زمان(عج)
پرده و بی پرده و با پرده فقط حرف بود
هیچکسی منتظرش نیست چه این و چه آن
روی لب مردم ما حک شده نامت ولی
از دلشان بی خبرم از دل این مردمان
پای برهنه همه دنبال گنه می دوند
در رگشان خون سیاهی و پلیدی روان
یاد تو رفته است از این سینه از این قلب ها
پشت زمان گم شده ای گمشده ای در زمان
باز چه گویم چه شکایت بکنم . . . بگذریم
سوره ی اخلاص نخوانید برای کران!!!!
صحرا

