امروز می خوام به قولی که به تعدادی از دوستان داده بودم عمل کنم.
ترانه شب شعر ترانه و لبخند و می نویسم تا اونایی که اونجا حضور نداشتن هم
این ترانه رو خونده باشن.
بفروخت بز و سگ و الاغش را او
حراج نمود خانه باغش را او
امروز کلاس می گذارد آخر
دیروز عمل کرده دماغش را او
یادم میاد به خاطر چی روندت
گیر داده بود به اون دماغ گندت
گیر داده بود بهت دماغ درازی
باید بری صورتت و بسازی
می گفت دماغ که نیست هزار تا ماغه
تنور جراحی بینی داغه
باید بدی به این پزشکا پولی
شاید بشی آنجلینای جولی
باید عمل کنی کمی ننر شی
اگه نمی خوای بمونی بترشی
کردی عمل دماغت و کوچیک شد
فکر می کنی صورت کهنه شیک شد
فکر می کنی قشنگ شدی یه روزه
باید بذارنت داخل موزه
در میاری تو آینه ادا اطوار
فکر میکنی شدی مهناز افشار
پسر میخوای قشنگ باشه الهی
فکر میکنی دختر پادشاهی
پا نمیدی به هر دل گرفتار
پسر میخوای تریپ ممد گلزار
پسر میخوای برات بمیره آسون
بری باهاش بمونی توی تهرون
واسه موهات دنبال تل بگردی
بری خیابونارو ول بگردی؟
یه لحظه هم بند نشی توی خونه
هی بری پارتی های مخفیونه
فکر بکنی دیگه نداری نقصی
بری با هر کی پا بده برقصی
داشته باشی از این و از اون گله
دمپاهای شلوارتم آب بره
مش بکنی موهای مشکی رنگ و
بعدش بپوشی مانتو های تنگ و
روسریتم کمی بره عقب تر
یه پا واسه خودت بشی فروهر
آخرشم ببینی خیلی دیره
کسی نمونده که تو رو بگیره
شعرم ادامه داره خوب می دونید
نمی خونم تو خماریش بمونید!!!
صحرا
بعد از مدتها امروز می خوام آپ کنم
اونم با شعری که ۱۰ دقیقه پیش تمومش کردم (سر کلاس داخلی جراحی)
حوصله ی جزوه نوشتن نداشتم.
در ضمن بگم که این شعر احتمالا ویرایش بشه
اما دوست دارم همینطور که داغه دوستانم بخوننش.
بازم من و بی نظر نذارید!!!!
و بگید که ویرایش بکنمش یا نه؟
باز هم ناشناس می مانی
شعر های مرا نمی خوانی؟
گفته بودم چقدر دلتنگم
گفته بودی چقدر بارانی!!!
لیست کردم تمام عمرم را
همه اش بود تیره و فانی
جز همان لحظه ی عجیب و غریب
جز همان بعد ظهر طوفانی
چشم هایت عجیب گیرایند
مثل زیبا رخان ایرانی
ابروانت چقدر باریک اند
مثل چاقوی تیز زنجانی
من چه می گویم از تو در غزلم
تو خودت ذره ذره دیوانی
دوستت . . . باز هم نمی گویم
باقیش را خودت که می دانی!!!!!
صحرا
غزل ها یک به یک افسرد آنروز
نگاهش سوی دیگر بود دیدم
که احساسم گلش پژمرد آنروز
نمی دانست تنها در سفر نیست
دلم را با خودش می برد آنروز
به روی خاک ها افتاده قلبی
که دائم پشت پا می خورد آنروز
جدایی بود در آخر جزای
گناه اولین برخورد آنروز
صحرا

