تبليغاتX
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنید



سلام

این شعر یکی از اولین شعر هایی بود که گفتم

دیشب داشتم دفترم و ورق میزدم که دیدمش

بد نیست به خوندنش می ارزه!!!!!



امروز زدم پیامک ارسال نشد

هی زنگ زدم تا بشود call نشد

می دید که از استرس دوری او

روی لب من پر شده تبخال نشد

گفتم که تمام شعر بر وزن تو بود

بی ذوق نفهمید که خوشحال نشد

می گفت تمام عمر پهلوی من است

عمرش چه سریع طی شد و یکسال نشد

می رفت  که با رفتن او خرد شوم

می خواست شوم همیشه پامال نشد

می خواست مرا از اوج پایین بکشد

می خواست بگیرد این پر و بال نشد

پشت سر من غیبت من را می کرد

گفتم که نکن نگو ولی لال نشد

امروز برای او نوشتم مردی

هی send  زدم ولیکن ارسال نشد

                                            صحرا


فکر کنم اونایی که میگن شعرات منفیه

قانع شده باشن که ما تغییر ناپذیریم!!!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:51 توسط هادی میرزایی |



آن شب که مرا طرد نمودی مردم

آواره و دلسرد نمودی مردم

در ذهن خودم من و تو زوجی بودیم

آن شب که مرا فرد نمودی مردم



من چهره ی تاریک خودم را دیدم

آن وقت دلیل نفرتت فهمیدم

تاریک تر از سیاهی شب بودم

بین خودمان من از خودم ترسیدم



صنعت همه چیز را دگر رنگ زند

کرمی شده او به دور ما تار تند

صنعت به درون عشق هم کرده نفوذ

فرهاد جدید با لودر کوه کند



سجاده ی بی نماز را می بینید؟

بی حرمتی مجاز را می بینید؟

کافر شده ایم بی گمان گمراهیم!

بت های مدرن و ناز را می بینید؟

                                         صحرا

در آخر از دوستانم دعوت می کنم به وبلاگ یکی از دوستان شاعرم که اخیرا به جمع وبلاگ نویس ها اضافه شدن نگاهی کنند تا از شعر های زیبای ایشون لذت ببرند.آقای مهدی حبیبی که لینک دوم بنده هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:38 توسط هادی میرزایی |



نمی دونم چرا ولی دوستان زیادی ازم می پرسن چرا صحرا؟ انقدر رفتم خصوصی نظر گذاشتم یا میل زدم که خسته شدم تصمیم گرفتم به طور کلی توضیح بدم من صحرا رو دوست دارم چون زیباست ولی اکثرا بدش و میگن دوستش دارم چون بی ریاست و خودش و همونی که هست نشون میده دوستش دارم چون بارون و دوست دارم چون احساس میکنم صحرا تنها کسی است که واقعا بارون و دوست داره دوستش دارم چون.... خلاصه دوستش دارم. در ضمن صحرا اسم شخص خاصی نیست. امیدوارم دیگه برای کسی سوال پیش نیاد!!! صحرا
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:25 توسط هادی میرزایی |



دوباره سلام

بازم از همه ی دوستانم تشکر میکنم بابت همه ی محبت هایی که نسبت به بنده ابراز کردن

فقط یه خواهش(لطفا نقد شعر ها رو به صورت خصوصی نفرستید)

چیز های دیگه اشکالی نداره!!!



خسته ام از این همه دیوار ها

از حضور مبهم هنجار ها

از همین سقفی که در بالای سر

می شود محدوده ی افکار ها

از غل و زنجیر و بند و ریسمان

رام گشتن زیر این افسار ها

هی قناعت کردن و قانع شدن

زندگی در گوشه ی انبار ها

ترس از رک گفتن و آزادگی

در اسارت ماندن خودکار ها

سر سپردن چشم بسته بی هدف

پیروی کردن از این بردارها

بی نصیبی از تمام سهم خود

خوردن سهم تو در دربار ها

از غم بیکاری و درماندگی

دود کردن در خفا سیگار ها

باز هم شاید ولی اما اگر

خسته ام از این همه انگار ها

خسته ام من خسته ام من خسته ام

خسته ام از این همه تکرار ها

                                           صحرا

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:21 توسط هادی میرزایی |