این شعر یکی از اولین شعر هایی بود که گفتم
دیشب داشتم دفترم و ورق میزدم که دیدمش
بد نیست به خوندنش می ارزه!!!!!
امروز زدم پیامک ارسال نشد
هی زنگ زدم تا بشود call نشد
می دید که از استرس دوری او
روی لب من پر شده تبخال نشد
گفتم که تمام شعر بر وزن تو بود
بی ذوق نفهمید که خوشحال نشد
می گفت تمام عمر پهلوی من است
عمرش چه سریع طی شد و یکسال نشد
می رفت که با رفتن او خرد شوم
می خواست شوم همیشه پامال نشد
می خواست مرا از اوج پایین بکشد
می خواست بگیرد این پر و بال نشد
پشت سر من غیبت من را می کرد
گفتم که نکن نگو ولی لال نشد
امروز برای او نوشتم مردی
هی send زدم ولیکن ارسال نشد
صحرا
فکر کنم اونایی که میگن شعرات منفیه
قانع شده باشن که ما تغییر ناپذیریم!!!
آواره و دلسرد نمودی مردم
در ذهن خودم من و تو زوجی بودیم
آن شب که مرا فرد نمودی مردم
من چهره ی تاریک خودم را دیدم
آن وقت دلیل نفرتت فهمیدم
تاریک تر از سیاهی شب بودم
بین خودمان من از خودم ترسیدم
صنعت همه چیز را دگر رنگ زند
کرمی شده او به دور ما تار تند
صنعت به درون عشق هم کرده نفوذ
فرهاد جدید با لودر کوه کند
سجاده ی بی نماز را می بینید؟
بی حرمتی مجاز را می بینید؟
کافر شده ایم بی گمان گمراهیم!
بت های مدرن و ناز را می بینید؟
صحرا
در آخر از دوستانم دعوت می کنم به وبلاگ یکی از دوستان شاعرم که اخیرا به جمع وبلاگ نویس ها اضافه شدن نگاهی کنند تا از شعر های زیبای ایشون لذت ببرند.آقای مهدی حبیبی که لینک دوم بنده هستند.
بازم از همه ی دوستانم تشکر میکنم بابت همه ی محبت هایی که نسبت به بنده ابراز کردن
فقط یه خواهش(لطفا نقد شعر ها رو به صورت خصوصی نفرستید)
چیز های دیگه اشکالی نداره!!!
خسته ام از این همه دیوار ها
از حضور مبهم هنجار ها
از همین سقفی که در بالای سر
می شود محدوده ی افکار ها
از غل و زنجیر و بند و ریسمان
رام گشتن زیر این افسار ها
هی قناعت کردن و قانع شدن
زندگی در گوشه ی انبار ها
ترس از رک گفتن و آزادگی
در اسارت ماندن خودکار ها
سر سپردن چشم بسته بی هدف
پیروی کردن از این بردارها
بی نصیبی از تمام سهم خود
خوردن سهم تو در دربار ها
از غم بیکاری و درماندگی
دود کردن در خفا سیگار ها
باز هم شاید ولی اما اگر
خسته ام از این همه انگار ها
خسته ام من خسته ام من خسته ام
خسته ام از این همه تکرار ها
صحرا

