نمی دونم چطور از تک تک شما تشکر کنم
فقط میگم که همتون و خیلی دوست دارم
این هم یک شعر که در لحظات پایانی سال ۱۳۸۶ تقدیم میکنم به همه ی شما عزیزان
امیدوارم مورد پسند واقع شود
عید همگی مبارک![]()
![]()
![]()
از من به تو که بین زمین و زمان گمی
از من به تو که مملو سوء تفاهمی
از من به تو که هستی من را گرفتی و
کردی برای آتش چشم خود هیزمی
از من به تو که موجب نابودی ام شدی
خوردی فریب دانه ی ممنوع گندمی
از من به تو که لحظه ی دیدار آخرت
در دیده ات نبود نشان از ترحمی
از من به تو که بعد سفر کردنت ندید
دیگر کسی به روی لبانم تبسمی
آیا هنوز شک به من ساده میکنی؟
آیا هنوز مملو سوء تفاهمی؟؟؟
صحرا
در آخر از همه معذرت میخوام که فضای شعرا یه مقدار منفی شده
خودمم نمی دونم چرا؟
نمی شناختمش
چون هنوز یکسال نشده که به این دانشگاه اومدم
ولی چندین بار دیده بودمش
ولی. . . . . رفت...
رفت از این خانه ی آفت زده
خانه ی بی روح و کثافت زده
رفت بدون سخنی با سکوت
حرف خودش را به صراحت زده
رفت نبیند که بزرگی شریف
گند به معنای شرافت زده
خسته شد از خستگی سایه ها
مردم دلسرد و کسالت زده
رفت از این خانه ی بی بند و بار
رفت از این شهر فلاکت زده
صحرا
پس اگر من را دوست خود می دانید. . .
با این دل من نمی توان ساخت برو
تاوان نگاه سینه پرداخت برو
هی زیر لبت نگو کجا بی تو روم
آنجا که فقط عرب نی انداخت برو
دیدی که تو را نصیب شد قهر دلم
آن رخنه نداشت طاقت بحر دلم
تو غرق شدی میان دل می دانی
انگشت نداشت پترس شهر دلم
من از همه ی شکنجه ها می ترسم
از پرده ی سست گنجه ها می ترسم
انگار کبوتری میان دلم است
از نقش تمام پنجه ها می ترسم
پاک آمده ام و پاک باید بروم
آخر که شوم هلاک باید بروم
من منکر راز آفرینش نشوم
خاک آمده ام و خاک باید بروم
صحرا
نگاهت این دل بیچاره را بد بخت تر کرده
نمی خواهم بگویم دست های مهربان تو
درون دست دیگر کس
خیال دشمن ما را کمی هم تخت تر کرده!!!

صحرا

