تنبل تر از آن کدو نبودیم شدیم
خیره سر و غرغرو نبودیم شدیم
سر بسته بگویمت ببین آخر کار
چوپان دروغگو نبودیم شدیم
صحرا
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:9 توسط هادی میرزایی
|
خندید ولی کسی نفهمید
گریید ولی کسی نفهمید
پایش به هزار سنگ برخورد
لنگید ولی کسی نفهمید
در کوچه ی تار و تیره ی شب
ترسید ولی کسی نفهمید
تنها و غریب زیر باران
لرزید ولی کسی نفهمید
از درد به خود تمامی شب
پیچید ولی کسی نفهمید
در گوشه ی یک خرابه جان داد
پوسید ولی کسی نفهمید
صحرا
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:11 توسط هادی میرزایی
|
امروز ببین چگونه ما خوار شدیم
در عصر برهنگی چه بی عار شدیم
عریان شده ایم در خیال خودمان
انگار که دهقان فداکار شدیم
صحرا
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:7 توسط هادی میرزایی
|

