تبليغاتX
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنید



بی تو حتی نفس باد صبا می گیرد

بغض سختی دل هر آینه را می گیرد

میخک و یاس و اقاقی به تو می اندیشند

تو نباشی دل این باغچه ها می گیرد

خون دلها که من از دست تو خوردم شاید

بیش از اندازه ی یک دشت فضا می گیرد

عشق صیاد عجیبی است که بی دانه و دام

ساده می آید و ناگاه تو را می گیرد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

حس عشق تو چرا این همه جا می گیرد

بی تو این شاعر دلسوخته ی بی پر و بال

کوچه های غزلش رنگ عزا می گیرد

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:33 توسط هادی میرزایی |



سلام

تعدادی از دوستان غزل کامل تک بیتی که در بالای وبلاگ قرار دادم و خواسته بودن

یک توضیح کوتاه:

این غزل کاملا ناگهانی شکل گرفت و ناگهانی تمام شد

شاید در عرض ۱دقیقه

به نظر دوستان نزدیکم کامل نیست

اما من این غزل و به همین شکل دوست دارم

تقدیم به عزیزانی که این غزل و خواسته بودن:

احساس بود و شور و شوق نوجوانی

گاهی اگر اصرار می کردم بمانی

صحبت سر تقدیر و قسمت نیست بانو

صحبت سر این است سهم دیگرانی

یادت نمی آید مرا می دانم اما

طی شد به یادت روزهایی ارغوانی

در هر کجا نام و نشانی از تو پیداست

در لابلای شعرهای این و آنی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:50 توسط هادی میرزایی |



مدخل و خرداد و فين و . . . سر تاسر موتور

هر طرف را بنگري اين ور موتور آن ور موتور

با دو چرخش كرده غوغا در خيابانهاي شهر

زير پاي اكبر و جمشيد و كل حيدر موتور

گويي اينجا مي پرستندش گروهي بي امان

ميكند اينجا خدايي گوش شيطان كر موتور!

ديدني هايش چه بسيارند اما بي گمان

مي دهد بر شهر كاشان جلوه ای ديگر موتور

مي شود مانند مادر مهربان و بي كلك

گاهگاهي چون پدر آقا و نان آور موتور

خيش مي بندند بر تركش براي كشت و ذرع

كاركردش صد برابر به ز گاو نر موتور!

هر طرف هرجا موتور اينجا موتور آنجا موتور

آغل چوپانشان دارد به جاي خر موتور

يك نفر آهسته ميگويد به زير گوش من

هرچه ميخواهي بگو اول موتور آخر موتور!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:37 توسط هادی میرزایی |



سال نو مبارک. 



ساعت سر وقت  زنگ  میزد

بی وقفه و دنگ و دنگ میزد

از کوچه   دو  دست  مهربانی

آرام  به   شیشه   سنگ   میزد

باد   سمج    بهاری   انگار

بر صورت شهر چنگ میزد

امروز خیال   دیگری  داشت

بختی  که  همیشه  لنگ  میزد

با شیشه و سنگ و ساعت و باد

یک   سمفونی   قشنگ   میزد

از خواب بلند می شود یا ...

ساعت سر وقت زنگ میزد

                                             صحرا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط هادی میرزایی |



اول یک رباعی تکراری . . . . . . . . . . . .

با این دل من نمی توان ساخت برو

تاوان نگاه سینه پرداخت برو

هی زیر لبت نگو کجا بی تو روم

آنجا که فقط عرب نی انداخت برو

این رباعی و نوشتم چون احساس کردم مقدمه ی خوبی هست واسه غزلی که می خوام بنویسم.



دیده ی بیدار نداری برو

دغدغه ی یار نداری برو

عاشق دلهای ترک خورده ام

قلب ترک دار نداری برو

آه ببخشید اگر سینه ای

محرم اسرار نداری برو

گفت دلت پیش دل دیگری است

جرات انکار نداری برو

این همه آزردی و زخمم زدی

راست بگو عار نداری؟ برو

با تو ندارم سخنی بی وفا

با من اگر کار نداری برو ! ! !

                                    صحرا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:23 توسط هادی میرزایی |



پیچید عطر و بوی گلهای اقاقی

وقتی گذر کردی از اینجا اتفاقی

دیوانه ات شد عاشقت شد گریه ها کرد

هر کس که چشمش کرد با چشمت تلاقی

رفتی گذر کردی ندیدی خاطراتت

می ماند روی دستهای کوچه باقی

رفتی شکستی حرمت آیینه ها را

رفتی نشاندی روی برگ لاله داغی

ما سر به زیر و ساکت و خاموش بودیم

جای قدم های تو ما را کرد یاغی

                *     *     *     *     *     *     *

ای قاصدک ها قاصدک ها با شمایم

آیا از این دیوانه میگیرد سراغی؟!!!

صحرا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:8 توسط هادی میرزایی |



با اینکه میدیدی شکستم. . .  بی تفاوت-

رفتی به آسانی ز دستم. . . بی تفاوت-

رفتی نمیدیدی جدا از دست هایت

چون بید می لرزید دستم. . .  بی تفاوت-

رفتی نفهمیدی برای خاطر تو

با بغض راه گریه بستم. . .  بی تفاوت-

رفتی و من چشم انتظارت تا همیشه

در جاده ای تنها نشستم. . .  بی تفاوت-

رفتس شنیدی حرفهایم را شنیدی؟

تا خاطراتت هست هستم. . .  بی تفاوت-

گفتی خداحافظ و من چیزی نگفتم

گفتی خداحافظ شکستم. . .  بی تفاوت-

                                            صحرا

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:39 توسط هادی میرزایی |



سلام

بعد از مدت ها امروز فرصت کردم که آپ کنم

از دوستانی  که در این مدت نتونستم بهشون سر بزنم هم معذرت می خوام



آن منظره ی خسته ی افسرده تویی

معشوقه ی زشت پشت پا خورده تویی

تکرار نمی کنم همین باور کن

آنکس که درون سینه ام مرده تویی

                                            صحرا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:40 توسط هادی میرزایی |



باسلام

اخیرا شخصیتی محترم با اسم و آدرس وبلاگ بنده به دوستان نظراتی

میدهد که نمایانگر ادب و شخصیت ایشان است.

من به نوبه ی خودم از همه ی عزیزان وبلاگ نویسی که با اسم بنده

نظرات ... دریافت کرده اند

عذر خواهی کرده و امیدوارم این شخص نیز اندکی در شخصیت و رفتار و

کردار خود تغییراتی ایجاد کند.

با آرزوی موفقیت برای همه ی دوستان وبلاگ نویس  



مشغول دروغ و لاف هستیم هنوز

در ذهن پر از خلاف هستیم هنوز

دنیا به جلو رود ولی ما افسوس

سر در گم یک کلاف هستیم هنوز!!!

                                        صحرا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:46 توسط هادی میرزایی |



 

O  B  A بگویید الفبا مرده

God آمده از ذهن خدا را برده

امروز پدر دو استکان چایی ؟ نه!!!

امروز پدر دو استکان tea خورده

                                    صحرا

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:37 توسط هادی میرزایی |



در راه عشق مثل شما خل نمي شويم

با چشمك دو چشم سيه شل نمي شويم

از بي كسي اگر كه بميريم بهتر است

ما خواستار بسته ي بنجل نمي شويم

عاقل شديم ؛ شور و شر كودكي پريد

ديوانه از گرفتن يك گل نمي شويم

پس مي زنيم آمدنت را بدون شك

يك لحظه هم دچار تعلل نمي شويم

از اين زمانه پند گرفتيم بعد از اين

در زير پاي بوالهوسان پل نمي شويم!!!

                                    صحرا

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:8 توسط هادی میرزایی |



داخل انبار کاه سوزن من گمشده

 دوست ندارم که هیچ دشمن من گمشده

 گشته دلم بی حیا وای چه بی شرم شد

 دامن من پاک ؟نه - دامن من گمشده

 اصل ندارم که هیچ بی نسبم بی نسب

 از کره ی خاک هم میهن من گمشده

خانه ی من کاغذی خانه ی من کاهی است

قرص نباشد دلم آهن من گمشده

بی سر و بی پا شدم کار ندارم ولی

آب که در دست هست هاون من گمشده

ریل ندارد قطار روی زمین می رود

چاره ندارد که راه آهن من گمشده

دیده نمی شد دلم دیده نشد پیکرم

از همه ی چشم ها دیدن من گمشده

گیج شدم خل شدم هیچ نفهمم چه شد؟

گمشده در من منم یا من من گمشده!!!

                                       صحرا

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:28 توسط هادی میرزایی |



 

ای وای چقدر شاعران افسرده اند

اشعار چقدر راکد و پژمرده اند

از عشق کسی سخن نمی گوید وای

انگار که عاشقان دنیا مرده اند



تکرار شدم همیشه باور بکنید

او سنگ و دلم چو شیشه باور بکنید

صبح و شب و عصر من فقط می شکنم

انگار شدم کلیشه باور بکنید



ای کاش که لحظه های تو نیست شوند

یاران تو هر چه دزد  جانیست شوند

ای کاش همه تو را به بازی گیرند

نزدیک ترین کسانت آرتیست شوند



خسته شدم از رباعیات سردم

یکریز پر است شعر من از دردم

امروز به این رباعیم نازم چون

من اسم تو را در اولش آوردم



و در آخر .  .  . 

صحرا چه کنم اسم تو زیباتر بود

از هر چه تخلص که شنیدم سر بود

تو ناجی شعر من شدی می دانم

آنروز که گونه های شعرم تر بود

                                       صحرا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:36 توسط هادی میرزایی |



سلام

این شعر تقدیم به یک نسل

نسلی که بی هیچ ادعایی منتظر است!!؟؟؟


شهر گرفتار تکاپوی خودش بی امان

منتظران بی خبر از مهدی صاحب زمان(عج)

پرده و بی پرده و با پرده فقط حرف بود

هیچکسی منتظرش نیست چه این و چه آن

روی لب مردم ما حک شده نامت ولی

از دلشان بی خبرم از دل این مردمان

پای برهنه همه دنبال گنه می دوند

در رگشان خون سیاهی و پلیدی روان

یاد تو رفته است از این سینه از این قلب ها

پشت زمان گم شده ای گمشده ای در زمان

باز چه گویم چه شکایت بکنم . . . بگذریم

سوره ی اخلاص نخوانید برای کران!!!!

                                                 صحرا

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:28 توسط هادی میرزایی |



سلام

امروز می خوام به قولی که به تعدادی از دوستان داده بودم عمل کنم.

ترانه شب شعر ترانه و لبخند و می نویسم تا اونایی که اونجا حضور نداشتن هم

این ترانه رو خونده باشن.

بفروخت بز و سگ و الاغش را او

حراج نمود خانه باغش را او

امروز کلاس می گذارد آخر

دیروز عمل کرده دماغش را او



یادم میاد به خاطر چی روندت

گیر داده بود به اون دماغ گندت

گیر داده بود بهت دماغ درازی

باید بری صورتت و بسازی

می گفت دماغ که نیست هزار تا ماغه

تنور جراحی بینی داغه

باید بدی به این پزشکا پولی

شاید بشی آنجلینای جولی

باید عمل کنی کمی ننر شی

اگه نمی خوای بمونی بترشی

کردی عمل دماغت و کوچیک شد

فکر می کنی صورت کهنه شیک شد

فکر می کنی قشنگ شدی یه روزه

باید بذارنت داخل موزه

در میاری تو آینه ادا اطوار

فکر میکنی شدی مهناز افشار

پسر میخوای قشنگ باشه  الهی

فکر میکنی دختر پادشاهی

پا نمیدی به هر دل گرفتار

پسر میخوای تریپ ممد گلزار

پسر میخوای برات بمیره آسون

بری باهاش بمونی توی تهرون

واسه موهات دنبال تل بگردی

بری خیابونارو ول بگردی؟

یه لحظه هم بند نشی توی خونه

هی بری پارتی های مخفیونه

فکر بکنی دیگه نداری نقصی

بری با هر کی پا بده برقصی

داشته باشی از این و از اون گله

دمپاهای شلوارتم آب بره

مش بکنی موهای مشکی رنگ و

بعدش بپوشی مانتو های تنگ و

روسریتم کمی بره عقب تر

یه پا واسه خودت بشی فروهر

آخرشم ببینی خیلی دیره

کسی نمونده که تو رو بگیره

شعرم ادامه داره خوب می دونید

نمی خونم تو خماریش بمونید!!!

                                         صحرا

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:42 توسط هادی میرزایی |



سلام

بعد از مدتها امروز می خوام آپ کنم

اونم با شعری که ۱۰ دقیقه پیش تمومش کردم (سر کلاس داخلی جراحی)

حوصله ی جزوه نوشتن نداشتم.

در ضمن بگم که این شعر احتمالا ویرایش بشه

اما دوست دارم همینطور که داغه دوستانم بخوننش.

بازم من و بی نظر نذارید!!!!

و بگید که ویرایش بکنمش یا نه؟



باز هم ناشناس می مانی

شعر های مرا نمی خوانی؟

گفته بودم چقدر دلتنگم

گفته بودی چقدر بارانی!!!

لیست کردم تمام عمرم را

همه اش بود تیره و فانی

جز همان لحظه ی عجیب و غریب

جز همان بعد ظهر طوفانی

چشم هایت عجیب گیرایند

مثل زیبا رخان ایرانی

ابروانت چقدر باریک اند

مثل چاقوی تیز زنجانی

من چه می گویم از تو در غزلم

تو خودت ذره ذره دیوانی

دوستت . . .  باز هم نمی گویم

باقیش را خودت که می دانی!!!!!

                                           صحرا

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:43 توسط هادی میرزایی |



دلیل   شعر هایم   مرد   آنروز

غزل ها یک به یک افسرد آنروز

نگاهش سوی دیگر بود دیدم

که احساسم گلش پژمرد آنروز

نمی دانست تنها در سفر نیست

دلم را با خودش می برد آنروز

به روی خاک ها افتاده قلبی

که دائم پشت پا می خورد آنروز

جدایی   بود  در   آخر   جزای

گناه   اولین    برخورد   آنروز

                                           صحرا

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:3 توسط هادی میرزایی |



سلام

این شعر یکی از اولین شعر هایی بود که گفتم

دیشب داشتم دفترم و ورق میزدم که دیدمش

بد نیست به خوندنش می ارزه!!!!!



امروز زدم پیامک ارسال نشد

هی زنگ زدم تا بشود call نشد

می دید که از استرس دوری او

روی لب من پر شده تبخال نشد

گفتم که تمام شعر بر وزن تو بود

بی ذوق نفهمید که خوشحال نشد

می گفت تمام عمر پهلوی من است

عمرش چه سریع طی شد و یکسال نشد

می رفت  که با رفتن او خرد شوم

می خواست شوم همیشه پامال نشد

می خواست مرا از اوج پایین بکشد

می خواست بگیرد این پر و بال نشد

پشت سر من غیبت من را می کرد

گفتم که نکن نگو ولی لال نشد

امروز برای او نوشتم مردی

هی send  زدم ولیکن ارسال نشد

                                            صحرا


فکر کنم اونایی که میگن شعرات منفیه

قانع شده باشن که ما تغییر ناپذیریم!!!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:51 توسط هادی میرزایی |



آن شب که مرا طرد نمودی مردم

آواره و دلسرد نمودی مردم

در ذهن خودم من و تو زوجی بودیم

آن شب که مرا فرد نمودی مردم



من چهره ی تاریک خودم را دیدم

آن وقت دلیل نفرتت فهمیدم

تاریک تر از سیاهی شب بودم

بین خودمان من از خودم ترسیدم



صنعت همه چیز را دگر رنگ زند

کرمی شده او به دور ما تار تند

صنعت به درون عشق هم کرده نفوذ

فرهاد جدید با لودر کوه کند



سجاده ی بی نماز را می بینید؟

بی حرمتی مجاز را می بینید؟

کافر شده ایم بی گمان گمراهیم!

بت های مدرن و ناز را می بینید؟

                                         صحرا

در آخر از دوستانم دعوت می کنم به وبلاگ یکی از دوستان شاعرم که اخیرا به جمع وبلاگ نویس ها اضافه شدن نگاهی کنند تا از شعر های زیبای ایشون لذت ببرند.آقای مهدی حبیبی که لینک دوم بنده هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:38 توسط هادی میرزایی |



نمی دونم چرا ولی دوستان زیادی ازم می پرسن چرا صحرا؟ انقدر رفتم خصوصی نظر گذاشتم یا میل زدم که خسته شدم تصمیم گرفتم به طور کلی توضیح بدم من صحرا رو دوست دارم چون زیباست ولی اکثرا بدش و میگن دوستش دارم چون بی ریاست و خودش و همونی که هست نشون میده دوستش دارم چون بارون و دوست دارم چون احساس میکنم صحرا تنها کسی است که واقعا بارون و دوست داره دوستش دارم چون.... خلاصه دوستش دارم. در ضمن صحرا اسم شخص خاصی نیست. امیدوارم دیگه برای کسی سوال پیش نیاد!!! صحرا
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:25 توسط هادی میرزایی |



دوباره سلام

بازم از همه ی دوستانم تشکر میکنم بابت همه ی محبت هایی که نسبت به بنده ابراز کردن

فقط یه خواهش(لطفا نقد شعر ها رو به صورت خصوصی نفرستید)

چیز های دیگه اشکالی نداره!!!



خسته ام از این همه دیوار ها

از حضور مبهم هنجار ها

از همین سقفی که در بالای سر

می شود محدوده ی افکار ها

از غل و زنجیر و بند و ریسمان

رام گشتن زیر این افسار ها

هی قناعت کردن و قانع شدن

زندگی در گوشه ی انبار ها

ترس از رک گفتن و آزادگی

در اسارت ماندن خودکار ها

سر سپردن چشم بسته بی هدف

پیروی کردن از این بردارها

بی نصیبی از تمام سهم خود

خوردن سهم تو در دربار ها

از غم بیکاری و درماندگی

دود کردن در خفا سیگار ها

باز هم شاید ولی اما اگر

خسته ام از این همه انگار ها

خسته ام من خسته ام من خسته ام

خسته ام از این همه تکرار ها

                                           صحرا

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:21 توسط هادی میرزایی |



سلام به همه ی دوستای گلم

نمی دونم چطور از تک تک شما تشکر کنم

فقط میگم که همتون و خیلی دوست دارم

این هم یک شعر که در لحظات پایانی سال ۱۳۸۶ تقدیم میکنم به همه ی شما عزیزان

امیدوارم مورد پسند واقع شود

عید همگی مبارک


از من به تو که بین زمین و زمان گمی

از من به  تو  که  مملو سوء   تفاهمی

از من به تو که هستی من را گرفتی و

کردی برای  آتش  چشم خود  هیزمی

از من به تو که موجب نابودی ام شدی

خوردی  فریب  دانه ی  ممنوع  گندمی

از من  به  تو  که  لحظه ی دیدار آخرت

در  دیده ات  نبود  نشان  از  ترحمی

از من به تو که بعد سفر کردنت ندید

دیگر کسی  به  روی  لبانم  تبسمی

آیا هنوز شک به من ساده میکنی؟

آیا  هنوز   مملو   سوء تفاهمی؟؟؟

                                           صحرا

در آخر از همه معذرت میخوام که فضای شعرا یه مقدار منفی شده

خودمم نمی دونم چرا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:7 توسط هادی میرزایی |



رفت

نمی شناختمش

چون هنوز یکسال نشده که به این دانشگاه اومدم

ولی چندین بار دیده بودمش

ولی. . . . .             رفت...



رفت از این خانه ی آفت زده

خانه ی بی روح و کثافت زده

رفت بدون سخنی با سکوت

حرف خودش را به صراحت زده

رفت نبیند که بزرگی شریف

گند به معنای شرافت زده

خسته شد از خستگی سایه ها

مردم دلسرد و کسالت زده

رفت از این خانه ی بی بند و بار

رفت از این شهر فلاکت زده

                                          صحرا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:50 توسط هادی میرزایی |



چند رباعی بود که دوست داشتم نظر دوستانم و در رابطه با آنها بدانم

پس اگر من را دوست خود می دانید. . .


با این دل من نمی توان ساخت برو

تاوان   نگاه  سینه   پرداخت  برو

هی زیر لبت نگو کجا بی تو روم

آنجا که فقط عرب نی انداخت برو



دیدی که تو را نصیب شد قهر دلم

آن رخنه نداشت طاقت بحر دلم

تو غرق شدی میان دل می دانی

انگشت نداشت پترس شهر دلم



من از همه ی شکنجه ها می ترسم

از پرده ی سست گنجه ها می ترسم

انگار   کبوتری   میان   دلم   است

از نقش تمام پنجه ها می ترسم



پاک آمده ام و پاک باید بروم

آخر که شوم هلاک باید بروم

من منکر راز آفرینش نشوم

خاک آمده ام و خاک باید بروم

                                       صحرا

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:1 توسط هادی میرزایی |



نمی خواهم بگویم چشم هایت کار من را سخت تر کرده

نگاهت این دل بیچاره را بد بخت تر کرده

نمی خواهم بگویم دست های مهربان تو

درون دست دیگر کس

خیال دشمن ما را کمی هم تخت تر کرده!!!

                                            صحرا

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:36 توسط هادی میرزایی |



 

تنبل تر از آن کدو نبودیم شدیم

خیره سر و غرغرو نبودیم شدیم

سر بسته بگویمت ببین آخر کار 

چوپان دروغگو   نبودیم   شدیم

                                                                                                                  صحرا

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:9 توسط هادی میرزایی |



 

خندید  ولی  کسی نفهمید

گریید  ولی  کسی  نفهمید

پایش به هزار سنگ برخورد

لنگید  ولی  کسی نفهمید

در کوچه ی تار و تیره ی شب

ترسید ولی کسی نفهمید

تنها  و  غریب  زیر   باران

لرزید ولی کسی نفهمید

از درد به خود تمامی شب

پیچید ولی کسی نفهمید

در گوشه ی یک خرابه جان داد

پوسید ولی کسی نفهمید

                                 صحرا

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:11 توسط هادی میرزایی |



 

امروز   ببین   چگونه  ما خوار شدیم

در عصر برهنگی چه بی عار شدیم 

عریان  شده ایم   در  خیال  خودمان

انگار   که  دهقان   فداکار    شدیم

                                  صحرا

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:7 توسط هادی میرزایی |