تبليغاتX
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنید
احساس بود و شور و شوق نوجوانی............گاهی اگر اصرار می کردم بمانی
سال نو مبارک. 



ساعت سر وقت  زنگ  میزد

بی وقفه و دنگ و دنگ میزد

از کوچه   دو  دست  مهربانی

آرام  به   شیشه   سنگ   میزد

باد   سمج    بهاری   انگار

بر صورت شهر چنگ میزد

امروز خیال   دیگری  داشت

بختی  که  همیشه  لنگ  میزد

با شیشه و سنگ و ساعت و باد

یک   سمفونی   قشنگ   میزد

از خواب بلند می شود یا ...

ساعت سر وقت زنگ میزد

                                             صحرا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:6  توسط هادی میرزایی  | 

اول یک رباعی تکراری . . . . . . . . . . . .

با این دل من نمی توان ساخت برو

تاوان نگاه سینه پرداخت برو

هی زیر لبت نگو کجا بی تو روم

آنجا که فقط عرب نی انداخت برو

این رباعی و نوشتم چون احساس کردم مقدمه ی خوبی هست واسه غزلی که می خوام بنویسم.



دیده ی بیدار نداری برو

دغدغه ی یار نداری برو

عاشق دلهای ترک خورده ام

قلب ترک دار نداری برو

آه ببخشید اگر سینه ای

محرم اسرار نداری برو

گفت دلت پیش دل دیگری است

جرات انکار نداری برو

این همه آزردی و زخمم زدی

راست بگو عار نداری؟ برو

با تو ندارم سخنی بی وفا

با من اگر کار نداری برو ! ! !

                                    صحرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:23  توسط هادی میرزایی  | 

پیچید عطر و بوی گلهای اقاقی

وقتی گذر کردی از اینجا اتفاقی

دیوانه ات شد عاشقت شد گریه ها کرد

هر کس که چشمش کرد با چشمت تلاقی

رفتی گذر کردی ندیدی خاطراتت

می ماند روی دستهای کوچه باقی

رفتی شکستی حرمت آیینه ها را

رفتی نشاندی روی برگ لاله داغی

ما سر به زیر و ساکت و خاموش بودیم

جای قدم های تو ما را کرد یاغی

                *     *     *     *     *     *     *

ای قاصدک ها قاصدک ها با شمایم

آیا از این دیوانه میگیرد سراغی؟!!!

صحرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:8  توسط هادی میرزایی  | 

با اینکه میدیدی شکستم. . .  بی تفاوت-

رفتی به آسانی ز دستم. . . بی تفاوت-

رفتی نمیدیدی جدا از دست هایت

چون بید می لرزید دستم. . .  بی تفاوت-

رفتی نفهمیدی برای خاطر تو

با بغض راه گریه بستم. . .  بی تفاوت-

رفتی و من چشم انتظارت تا همیشه

در جاده ای تنها نشستم. . .  بی تفاوت-

رفتس شنیدی حرفهایم را شنیدی؟

تا خاطراتت هست هستم. . .  بی تفاوت-

گفتی خداحافظ و من چیزی نگفتم

گفتی خداحافظ شکستم. . .  بی تفاوت-

                                            صحرا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:39  توسط هادی میرزایی  | 

سلام

بعد از مدت ها امروز فرصت کردم که آپ کنم

از دوستانی  که در این مدت نتونستم بهشون سر بزنم هم معذرت می خوام



آن منظره ی خسته ی افسرده تویی

معشوقه ی زشت پشت پا خورده تویی

تکرار نمی کنم همین باور کن

آنکس که درون سینه ام مرده تویی

                                            صحرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:40  توسط هادی میرزایی  |